جمعه 1 تير 1397

به سایت موسسه آموزشی فرزانگان خوارزمی خوش آمدید.میزبانان شما در سایت جامع اینترنتی خوارزمی:دکتر محمود شیرزاد-مهندس سعید ابراهیمی

empty    

 
 

 

مشاوره و مقاله
او مشکلات را موهبت مي‌داند

نگاهي به زندگي امي پردي، قهرمان دو دوره پاراالمپيک

 

افسرده، غمگين، نااميد و بيزار از شرايط و موقعيتي که داريم. متاسفانه برخي از جوانان، همين که زندگي باب ميلشان پيش نرود، به چنين ايستگاهي مي‌رسند و زندگي را مه آلود و بي سرانجام مي‌بينند؛ در حالي که اگر دست به زانو بگيرند و برخيزند، و به جاي پذيرش شکست به مبارزه با مشکلات و موانع برخيزند، مي‌بينند که پيروزي، بسيار نزديک است. 

«امي پردي» دختر جواني که در 19 سالگي به علت بيماري مننژيت عفوني، کليه‌ها، طحال، شنوايي يک گوش و دو پايش را از دست داد، الگويي از سرسختي و تلاش پي‌گير براي رسيدن به موفقيت و پيروزي است. بهتر است که از زبان خود وي داستان زندگي‌اش را بشنويد: 

اگر زندگي شما يک کتاب بود و شما نويسنده‌اش بوديد، دوست داشتيد که داستان شما چطور پيش برود؟ اين سؤالي است که زندگي من را براي هميشه تغيير داد. من در بيابان‌هاي داغ لاس وگاس بزرگ شدم، و هميشه مي‌خواستم که آزاد باشم. يک رؤياي هميشگي براي سفر به دور دنيا داشتم؛ زندگي در جايي که پر از برف بود. من همه اين داستان‌ها را تصور مي‌کردم  و الان مي‌خواهم آنها را تعريف کنم. روز بعد از فارغ‌التحصيلي از دبيرستان، به يک منطقه برفي نقل مکان کردم و يک ماساژور شدم. در اين شغل، تنها چيزي که نياز داشتم، دستانم بود و تخت ماساژم که در کنارم بود. من مي‌توانستم به هر جايي بروم. براي اولين بار در زندگي‌ام احساس آزادي، استقلال و احساس کنترل کامل روي زندگي‌ام کردم؛ تا اينکه تغييري در زندگي من به وجود آمد. يک روز زودتر از کار، با حالي که فکر مي‌کردم سرما خورده‌ام، به خانه برگشتم و کمتر از 24 ساعت بعد من در بيمارستان بودم؛ در بخش مراقبت‌هاي ويژه با شانس کمتر از دو درصد براي زنده ماندن. چند روز نگذشت که به کما رفتم. پزشکان تشخيص دادند که دچار مننژيت ميکروبي شده‌ام؛ يک عفونت خوني ويروسي. بعد از يک دوره دوماه و نيمه، طحال و کليه‌هايم را از دست دادم و شنوايي گوش چپم را و همچنين هر دو پايم را از زانو به پايين. والدينم با ويلچر مرا از بيمارستان بردند و من حس کردم که مثل يک عروسک وصله پينه شده دوباره به هم متصل شده‌ام. فکر کردم که بدترين بخش تمام شده است. چند هفته بعد، وقتي پاهاي جديدم را ديدم، براي اولين بار ساق پاهايم يک تکه فلز سنگين بود و لوله‌هايي به هم پيچ شده براي قوزک پاهايم، و يک پاي پلاستيکي زرد رنگ با يک نوار پلاستيکي برجسته از پنجه تا قوزک که شبيه رگ بود. نمي‌دانستم که چه چيزي در انتظار من هست؛ اما من منتظر آن نبودم. با مادرم که کنارم بود، و اشک‌هايي که روي صورتمان سرازير بود، من آن پاهاي چاق را پوشيدم  و ايستادم. خيلي دردناک و محدود کننده بودند. همه آن چيزي که فکر مي‌کردم، اين بود که: ديگر چگونه مي‌توانم به سفر دور دنيا بروم؟ با اين پاها چگونه مي‌توانم به زندگي‌ام ادامه بدهم؟ زندگي‌اي پر از ماجراجويي و داستان همان طوري که هميشه مي‌خواستم؟ چطور دوباره مي‌توانم اسنوبرد بازي کنم؟ آن روز من خانه رفتم و در رختخوابم خزيدم و براي چند ماه بعدي، زندگي من در رختخواب گذشت. ضعيف شدم. از واقعيت فرار مي‌کردم با پاهايم که در کنارم استراحت مي‌کردند!

من کاملاً از لحاظ جسمي و روحي خرد شده بودم، ولي مي‌دانستم که براي حرکت به جلو مجبورم که 'امي' گذشته را رها کنم و ياد بگيرم که 'امي' جديد را بپذيرم، و اين زماني بود که چيزي در من طلوع کرد؛ اينکه ديگر مجبور نيستم 165 سانتي‌متر باشم. مي‌توانستم هر اندازه که بخواهم بلندتر باشم يا کوتاه‌تر! و اگر دوباره مي‌خواستم اسنوبرد سواري کنم، پاهايم ديگر يخ نمي‌کردند و بهتر از همه اينها فکر مي‌کنم که مي‌توانم پاهايم را سايز همه کفش‌هايي کنم که در جا کفشي بودند و اين کار را کردم ! پس مزايايي هم وجود داشت.

در اين لحظه بود که از خودم سؤالي را پرسيدم که تعريف زندگي بود: « اگر زندگي من يک کتاب بود و من يک نويسنده بودم، دوست داشتم که داستانم چگونه پيش برود؟» شروع به خيال‌پردازي کردم؛ مثل يک دختر کوچک خيال پردازي کردم و خودم را تصور کردم که خيلي با وقار راه مي‌روم و در حين سفرم به انسان‌هاي ديگر کمک مي‌کنم و دوباره اسنوبرد سواري مي‌کنم. من فقط خودم را نديدم که کوه برفي را با اسنوبردم مي‌تراشم؛ من واقعاً اين را احساس مي‌کردم. من باد را روي صورتم و تپش شديد قلبم را احساس مي‌کردم؛ انگار دقيقاً همين لحظه داشت اتفاق مي‌افتاد و اين زماني بود که فصلي جديد در زندگي من آغاز شد.

چهار ماه بعد من روي اسنوبردم بودم؛ هر چند که همه چيز آن طور که انتظار داشتم پيش نمي‌رفت: زانوها و مچ پاهايم خم نمي‌شدند و يک بار نيز وقتي که افتادم و پاهايم هنوز به اسنوبرد چسبيده بود و به سمت پايين کوه پرواز مي‌کردند و خودم هنوز بالاي کوه بودم، همه اسکي‌بازها را شوکه و ناراحت کردم. خودم نيز به اندازه بقيه شوکه شده بودم و خيلي نااميد بودم؛ اما مي‌دانستم که اگر يک جفت پاي مناسب پيدا کنم، مي‌توانم دوباره اسنوبورد بازي کنم و اين زماني بود که ياد گرفتم مرزهاي ما و موانع، فقط مي‌توانند دو کار انجام دهند: اول اينکه ما را در مسيرمان متوقف کنند، و دوم اينکه ما را مجبور به خلّاق شدن بکنند.

يک سال تحقيق کردم و هنوز نفهميده بودم که بايد از چه پاهايي استفاده کنم. هيچ منبعي پيدا نکردم که بتواند کمکم کند؛ بنابراين، تصميم گرفتم که خودم يک جفت پا بسازم. من و سازنده پاهايم چند قطعه را به طور اتفاقي کنار هم گذاشتيم و بالاخره يک جفت پا با پيچ و مهره‌هاي زنگ زده، لاستيک، چوب و نوار چسبي به رنگ صورتي شبرنگ ساختيم که با آن مي‌توانستم اسنوبرد سواري کنم و بهترين هديه تولدي که در بيست و يک سالگي گرفتم، يک کليه جديد از پدرم بود که به من اجازه داد تا دوباره به رؤياهايم ادامه دهم. من دوباره اسنوبرد سواري را شروع کردم و به کارم و مدرسه برگشتم و سپس در سال 2005 يک مؤسسه غيرانتفاعي براي جواناني که دچار معلوليت جسمي بودند و مايل بودند که به ورزش‌هاي جنبشي مشغول شوند تاسيس کردم.

پس از آن، موقعيتي براي من پيش آمد که به آفريقاي جنوبي سفر کنم؛ جايي که به من امکان داد تا کمک کنم که هزاران کودک کفش به پا کنند و بتوانند به مدرسه بروند. در فوريه گذشته، من دو مدال طلاي پياپي در مسابقات جهاني گرفتم که مرا به برترين زن اسنوبرد باز تطبيقي تبديل کرد .

يازده سال پيش، وقتي که پاهايم را از دست دادم، نمي‌دانستم که چه چيزي در انتظارم است؛ اما اگر امروز از من بپرسيد که آيا مي‌خواهم وضعيتم را تغيير بدهم، خواهم گفت: نه؛ زيرا پاهاي مصنوعي‌ام مرا ناتوان نکرده، بلکه توانا کرده است. آنها باعث شدند که من به تصوراتي تکيه کنم و چيزهاي ممکن را باور کنم، و اين دليلي است که معتقدم تصورات ما به عنوان ابزار مي‌توانند براي شکستن مرزها و محدوديت‌ها مورد استفاده قرار گيرند؛ براي اينکه ما در ذهنمان مي‌توانيم هر کاري را انجام دهيم و هر چيزي باشيم، و ايمان به باورها و مواجهه با ترس‌هاست که به ما اجازه مي‌دهد فراتر از محدوديت‌هايمان، زندگي را زندگي کنيم. با وجود اينکه امروز به معناي نوآوري بدون مرز است، بايد بگويم که زندگي من به دليل مرزهايم فقط با خلاّقيت امکان پذير است. من ياد گرفتم که مرزها جاهايي هستند که واقعيت پايان مي‌يابد؛ ولي از سوي ديگر، تصور و خيال‌پردازي از همان جا شروع مي‌شود؛ پس تفکر اينکه من امروز مي‌خواهم شما را به چالش بکشم، اين است که به جاي نگاه کردن به چالش‌ها و محدوديت‌هايمان به عنوان چيزي منفي و بد، مي‌توانيم به آنها به عنوان موهبت نگاه کنيم؛ هديه‌هاي خارق العاده‌اي که مي‌توانند تصورات ما را شکوفا کنند و کمک کنند تا فراتر از جايي برويم که هميشه تصور مي‌کرديم که مي‌توانيم.

موضوع، شکستن مرزها نيست؛ موضوع عقب راندن آنهاست و رفتن به جاهاي شگفت‌انگيزي است که به ارمغان مي‌آورند.

 

ياد گرفتم  که مرزهاي ما و موانع، فقط مي‌توانند دو کار انجام دهند : اول اينکه ما را در مسيرمان متوقف کنند، و دوم اينکه ما را مجبور به خلّاق بودن بکنند

 

 

به جاي نگاه کردن به چالش‌ها و محدوديت‌هايمان به عنوان چيزي منفي و بد، مي‌توانيم به آنها به عنوان موهبت نگاه کنيم؛ هديه‌هاي خارق‌العاده‌اي که مي‌توانند تصورات ما را شکوفا کنند و کمک کنند تا فراتر از جايي برويم که هميشه تصور مي‌کرديم که مي‌توانيم

(پيك سنجش-۱۳۹۳/۱۰/۱۵)

کیفیت سایت جدید خوارزمی را چگونه ارزیابی می کنید؟
نیاز به محتوای بیشتر
متوسط
خوب

 

 

  بازديد کل : 2277568 نفر   - 389248 ip   بازديد امروز : 1585 نفر   - 246 ip   بازديد ديروز : 817 نفر   - 305 ip   آنلاين : 11 نفر